تبليغاتX
نفس عمیق

شغل قبلی بازیگران ایرانی
1- محمدرضا گلزار --- کلوب زیبایی

2- بهرام رادان --- کافی شاپ
3- پرویز پرستویی --- کارمند دادگستری (قبلاً)
4- پژمان بازغی --- فروش اقساطی خودرو
5- رضا صادقی --- کافی شاپ
6- علی لهراسبی --- تبلیغات
7- تهمینه میلانی --- معماری داخلی
8- قاسم افشار --- آهن فروشی
9- رضا کیانیان --- مجسمه سازی
10-حسین زمان --- استاد دانشگاه
11- یوسف تیموری --- فروشگاه لوستر فروشی

12- مهتاب کرامتی --- مزون لباس
13- محمد سلوکی --- پیک موتوری و نمایندگی پارس
14- نیما مسیحا --- کارخانه تولید واکس
15- فتحعلی اویسی --- کارمند شبکه اول سیما (قبلاً)
16- لیلا حاتمی --- کافی شاپ
17- محمود شهریاری --- فروش اشیاء عتیقه (قبلاً)
18- بهنوش بختیاری --- منشی صحنه
19- ساعد هدایتی --- کارمند بیمارستان
20- رضا رشیدپور --- محاسبات ساختمانی
21- امین تارخ --- آموزشگاه بازیگری
22- سید محمد حسینی --- معاملات املاک در امارات
23- بهرام شفیعی --- ساخت و ساز
24- مریلا زارعی --- تجارت
25- سیدجواد یحیوی--- کشت گندم
26- علیرضا دبیر --- فروشگاه شکلات
27- رامبد جوان --- تبلیغات
28- مانی رهنما ---- تدریس آواز و مربی دوچرخه سواری
29- مریم کاویانی --- پرستار
30- نیکی کریمی --- مترجم
31- شبنم قلی‌خانی --- مدرس دانشگاه
32- مرتضی حیدری --- سهامدار بانک
33-هرمز شجاعی مهر – سردبیر خانواده سبز
34- سیدمحمدرضا حسینیان --- سردبیر زندگی ایده‌آل
35- لاله صبوری --- مدیر رستوران (قبلاً)
36- حمید غلامعلی --- کارمند بانک
37- رضا عطاران --- آتلیه عکاسی
38- مجید اخشابی --- استودیوی تولید موسیقی
39- مهرداد میناوند --- معاملات املاک در امارات
40- بهاره رهنما --- نویسنده
41- حسین رفیعی --- آتلیه نقاشی
42- محمد نصرتی --- فروشگاه لوازم صوتی و تصویری
43- پوریا پورسرخ --- طراحی فضای سبز
44- شاهین آرین --- تالار پذیرایی
45- سپند و کمند امیرسلیمانی --- آتلیه عکاسی
46- حسن جوهرچی--- تبلیغات
47- علی دهکردی --- دفتر فیلمسازی
48- حمید استیلی --- بوتیک
49- محمدرضا فروتن --- دفتر طراحی داخلی
50- امیر تاجیک --- مهندسی بدنه هواپیما (قبلاً)
51- سید جواد هاشمی --- معلم
52- مریم امیرجلالی --- حسابدار
53- کریم باقری --- نمایشگاه اتومبیل
54- علی مصفا --- کافی‌شاپ
55- مرجان شیرمحمدی --- نویسنده
56- مسعود کیمیایی --- مدرسه فیلمسازی
57- حمید خندان --- کافی شاپ
58- داریوش مهرجویی --- مترجم
59- علیرضا افتخاری --- ساخت و ساز
60- اندیشه فولادوند --- تجارت
61- خشایار اعتمادی --- ساخت و ساز
62- نگار جواهریان --- روزنامه‌نگار
63- لاله اسکندری --- صنایع دستی
64- افشین یداللهی --- روانپزشک
65- گلاب آدینه --- کلاس بازیگری
66- محمد اصفهانی --- ساخت و ساز



شنبه دوازدهم بهمن 1387 |

طنز های عبید زاکانی

ثواب صدقه، گناه دزدی:
جُحی گوسفند مردم می دزدید و گوشتش صدقه می کرد. از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت: ثواب صدقه با گناه دزدی برابر گردد و در میانه پیه و دنبه اش اضافی باشد.
                                  **********************************
جایی نرو:

مردی را پسر در چاه افتاد، گفت: جان بابا، جایی مرو تا من بروم طناب بیاورم و تو را بیرون کشم..........
                                 **********************************
جنازه ای را در تابوت به راهی می بردند. درویشی با پسرش سر راه ایستاده بود. پسر از پدر پرسید: بابا در آن جعبه چیست؟
پدر گفت: آدم.
پسر پرسید: او را به کجا می برند؟
گفت: جایی که نه خوردنی است، نه پوشیدنی، نه نان، نه هیزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گلیم.
پسر گفت: بابا، مگر او را به خانه ی ما می برند؟

                                *********************************

گول زدن نکیر و منکر:

مردی در حال جان دادن افتاد. وصیت کرد که در شهر، کرباس پاره های کهنه ی پوسیده بطلبند و کفن او سازند.
گفتند: غرض از این چسیت؟
گفت: تا چون منکر و نکیر بیایند، پندارند که من مرده ی کهنه ام، مزاحم من نشوند.


شنبه دوازدهم بهمن 1387 |
یکی خوابش سنگین میشه تخت میشکنه

بعد که از خواب میپره دستش میشکنه

فرداش از مرحله پرت میشه پاش هم میشکنه

میزنه به سرش ، سرش هم میشکنه

همون یارو خودش رو میزنه به اون راه گم میشه

کلی اعصابش خورد میشه نوار خالی گوش میده

یه هو می خوره زمین تا خونه سینه خیز میره

جلو پمب بنزین سیگار میکشه میگن آقا اینجا پمب بنزینه سیگار نکش میگه آخه من جلو بابام هم سیگار میکشم

یه روز میخوره به شیشه میگه عجب هوای سفتیه

روز بعد میخوره به دیوار کمونه میکنه

فرداش باز میخوره به دیوار میگه ببخشید

پس فرداش باز میخوره به دیوار وای میسه پلیس بیاد

دوپینگ میکنه برای اینکه کسی نفهمه آخر میشه

میره تظاهرات میبینه شلوغه، برمی گرده

میره لایه اوزون را میدوزه میمونه اون ورش

میره پشت بوم میخوابه سردش میشه در پشت بوم را میبنده

سوار اتوبوس میشه از از یه دختره خوشش میاد پیاده میشه شماره اتوبوس رو ور میداره

بعد از این همه اتفاق بی هوا از خونه میره بیرون خفه میشه

شنبه دوازدهم بهمن 1387 |

پس اینو بخونید:
* سری به یکی ازخانه های دانشجویی پسرها میزنیم. سه پسر در گوشه ای مشغول پاستور بازی هستند و حسابی جر میزنند. آنقدر حواسشان پرت است که یادشان رفته غذا بالای اجاق داردمی‌سوزد.

* حال سری به خوابگاه دخترها میزنیم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ی اطاق مشغول کشیدن پسری به اطاق خودشان که طبقه دوم است هستند. ناگهان صدای آژیر پلیس که از آن نزدیکی می‌گذرد می‌آید و دخترها از ترس ملحفه ها را ول می‌کنند. پلیس به طرف او می‌آید و چند روز بعد به پسرک می‌گوید ما اصلا شما را ندیده بودیم.

* سری به یکی از کافی شاپهای اطراف دانشگاه میزنیم. یک پسر و دختر کنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتی پسره با دادن قول ازدواج کردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتی هم از هم جدا می‌شوند نه کک این میگزه نه اون.

* سر یکی از کلاسهای درس هستیم 4 پسر پشت سر دختری نشسته‌اند و با تلاش زیاد طوریکه نه دختره و استاد و نه بقیه دانشجویان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوی دختره می نویسند (من خرهستم).

* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها می‌سوزه و برای آنها سوپ میاره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفی از ظروف خودشان خالی می‌کنند و برای دخترهای دانشجوی همسایه می‌برند که بله، اینو ما پختیم. دخترها فکر می‌کنند که اینها دیگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را می‌گیرند. غافل از اینکه پسرها...

حقیقت اصلی دانشگاه اینه
!!!!!!



شنبه دوازدهم بهمن 1387 |


به نام تنها رفيق



سلام به خدايي که هيچوقت نميتونم محبتاشو جبران کنم

خداجون من از طرف همه رفقا وهمه بنده ها ،بهتون ميگم:



خـــــــــــــيـــــــــــلي محشررررررري



ميخوام يه چيزايي بگم که ممکنه ناراحت بشي يا در موردش به

فکر بيافتي.

بي مقدمه بگم:

تا حالا چند بار با اخلاص گفتي: امن يجيب المضطر اذا دعا ويکشف

السوء

تا حالا چند بار آقا رو به خاطر خودش صدا زدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا تا حالا به آقا گفتي خوبي،سلامتي،کجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا چند بار به سراغ خدا رفتي بدون اينکه گناهي کرده باشي

ويا حاجتي داشته باشي؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا يادمون رفته که مولامون ،آقامون ، سرورمون مهدي زهرا (عج)

داره تو غربت زندگي ميکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا خودمون رو به کوچه پس کوچه زديم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نميخواييم قبول کنيم که خودمون باعث غيبت

آقامونيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هميشه ميگيم آقا بيا ، ميگيم: خدايا جمال آقا رو به ما نشون بده .

خدايا تا ظهور آقا زندمون نگه دار

اما من ميگم:

آقا اومد چي داري بذاري جلوش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه آقا اومد وتو شده بودي کوفيه زمان امام حسين(ع)

چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه موندي تا ظهور اما شدي خار چشم آقا

چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


من ميگم، به جاي اينکه بگيم :آقا خودت رو به ما نشون بده

بريم خودمون رو درست کنيم،خودمون رو خدايي کنيم، اون وقت آقا

خودش مياد کنارمون.

باور کن سخت نيست گذشت از خطاهاي ديگران،سخت نيست

آبروي يه بچه مسلمون رو نگه داشتن ،سخت نيست چشم پاک

داشتن، سخت نيست خدايي شدن ،فقط همت ميخواد و اراده

آهنين.

تو بگو: يـــــــــــــــــــا عـــــــــــلــــــــي

خدا خودش امداد ميفرسته،يه ذره فکر کنيم ببينيم کجاي کاريم

،ببينيم داريم به خدا و آقامون نزديک ميشيم يا خدايي نکرده داريم

فاصله ايجاد ميکنيم.

ديگه نميدونم چي بگم،فقط تورو به خدا ،آقا رو به زندگيمون بياريم.

به آقا پشت نکنيم.

البته فکر نکنيم که آقا احتياج داره که به زندگي ما وارد بشه

نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اين ماييم که سرتا پا نيازيم نسبت به خدا وآقا !!!!!!!!!!!!!!!!!

در آخر از خداي نازنينم بهترين رفيقم ممنونم به خاطر همه چيز

مهربونم،


مثل هميشه


به اميد ديدار


ممنون از اينکه به حرف دلم گوش داديد .


پنجشنبه چهارم مهر 1387 |
خدارو می خوام

نه واسه اينکه ازش چيزی بخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام نه واسه جهنم و بهشت


ولی نه واسه زيبا و زشت نه واسه خودم که باشم يا برم

خدارو می خوام

نه واسه روزای تلخ آخرم نه واسه سکه و سکو يا مقام

که فقط تورو نگه داره برام

واسه اينکه تورو بهم داده چون عاشق بودن و يادم داده

چون عاشقا رو خيلی دوست داره چون عاشقو تنها نمی ذاره

واسه اينکه حواسش با منه آخه هميشه لبخند می زنه



خدارو دوست دارم واسه اينکه منو تو با هميم

خدارو دوست دارم که می دونه ما عاشق هميم

چهارشنبه سوم مهر 1387 |

به نابودی کشوندیم تا بدونم
همه بود و نبود من تو بودی
بدونم هر چی باشم بی تو هیچم
بدونم فرصت بودن تو بودی
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره... تمومه
همین که اول و آخر تو هستی,
به محتاج تو محتاجی حرومه
پریشون چه چیزا که نبودم
دیگه میخوام پریشون تو باشم
تویی که زندگیمو آبرومو
باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو میتونی کاری کنی که
دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهاییت قسم تنهای تنهام
اگه دستم تو دست تو نباشه 



شنبه بیست و سوم شهریور 1387 |

آدمک

 
 

آدمک آخر دنياست بخنــــد

آدمک مرگ همين جاست بخنــد

دست خطــي که تو را عـاشق کرد

شوخي کاغــذي ماست بخنــد

آدمک خر نشــوي گريه کني !

کل دنيا ســراب است بخنــد

آن خدايي که بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !

 فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

 تازه انگار که فرداست بخند

 راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست بخند

 آدمک نغمه آغاز نخوان

 به خدا آخر دنیاست بخند...

آن خدايي که بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !

 

 



چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 |

زندگی

 
 
زندگي رسم خوشاينديست........زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ........زندگي پرشي دارد اندازه عشق.........زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود........زندگي حس قريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد........زندگي سوت قطاريست كه در خواب پلي مي پيچد........زندگي گل به توان ابديت........زندگي ضرب زمين در ضربان دل هاست......

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

اگر دنياي ما دنياي سنگ است سنگيني سنگ هم قشنگ است

 اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن يا رب گناه است دل عاشق شكستن صد گناه است



سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

غرور

 
 
هيچوقت مغرور نشو ... برگا وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن ... آنكس كه اعتماد مي كند خيانت مي بيند و آنكس كه اعتماد نمي كند خود خيانتكار است. آدما مثل كتابن ... از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رودزل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

ما

 
 
ما به وسيله چهار چيز با مردم در تماس هستيم و ارزش موقعيت ما از روي اين ها مشخص مي شود: آنچه مي کنيم، آنچه جلوه مي کنيم، آنچه که مي گوييم، آنطور که مي گوييم .

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |
بگو با من
دلم مي گيرد از گفتن، دريغا شهر قلبم را غروبي تيره پوشانده است. تمام پيکرم از سردي شبهاي غربت سخت مي لرزد، حصار ذهن من آشفته و تبدار، درونم از حباب لحظه ها سرشار که همچون ضربه ساعت هميشه با قدمهاي زمان از دور مي آيد و غم چون زخمه يي بر تار، تمام پيکرم را مي خراشداز جدايي ها و ذهنم در حصار تنگ انديشه.. صبورم از باور بودن، غمين از حيرت ماندن، دريغا نمي گويم غمم را با چه کس گويم بگو با من تو اي همراز اي همدرد مگر آيا مجال اعتمادي هست؟؟؟ دلم مي گيرد از گفتن.....


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |
خداوند قادرمطلق است
خدايا من را راهنمايي کن و از من محافظت بفرما
با بخشندگي و عشق خودت
خدايا من را از لطف خودت محروم مکن
من را از نگاه زيبايت محروم مکن
اي ارباب و والاي من تقاضاي من را بپذير
هر چه خداوند بخواهد همان است
در قلب من غير از خدا کس ديگري وجود ندارد
چه کسي تنها شخصي است که هميشه جاي اول را دارد
چه کسي پادشاه است
چه کسي بخشاينده است
چه کسي بيشترين شخصي است که شايان ستايش است و خيرخواه مي باشد
و هر چه شما در اين دنيا مي بينيد نشانه هايي از اوست
او عشق تمام روحهاي جهان مي باشد
او بخشاينده تمام گناهان است
او پادشاه دنيا است
او پناه تمام قلبها است
خداوند تمام غصه ها و آه کشيدن هاي من را مي شنود
و با بخشايندگي تمام گناهانم را مي بخشد
و باعث قداست تمام روزها و شبهاي من مي شود
اي خداي تمام آدميان
بر اهل طه صلوات و امين بفرست
اکنون و در تمام ساعات
قلب من را سرشار از باور و يقين بگردان
کاري کن که من تا ابد بر اين دين باقي بمانم
گناهان من و تمام مسلمانان جهان را ببخش
سامی يوسف


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

 
 
اي مورچه ضعيف
تو را از آن جهت دوست دارم
ومي ستايم که کاري و رنجوري
در جستجوي دانه رسيدن به نشانه
از هيچ نمي هراسي
آن روزي که دانه را بالا مي بردي از ديوار
چون به بالا مي رسيدي دانه فرو مي افتاد
باز دوباره روزي از نو
هيچ داني که چشم بينايي تو را مي نگريست
و از کارت پند مي گرفت


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

 
 
از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

من...

 
 
من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
من دراین تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را ترکرد
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

ای کاش

 
 
اي کاش منم مثل آسمان بودم وهر وقت که دلتنگ مي شدم بغض خود رامي شکستم وقطرات اشکم را نثار زمينيان ميکردم،راحت وبي دردسر وآن وقت بود که تمام مردم درد دلم را مي دانستند و از هق هق بي صداي من باخبر مي شدند اما چه کنم که نمي دانم من بايد غصه ها را در دلم پنهان کنم، من بايد صبور باشم چرا که اگر مادر اشکايم راببيند حتمأ غصه خواهد خورد واز اينکه از سخن گفتن ناتوان است دل شکسته خواهد شد پس بهتر است که آرام باشم اما چه کنم که نمي توانم.

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

 
 

بيا در کوچه هاي تنگ غربت
بيا هر شب کنار نور يک شمع
به فکر پيچک همسايه باشيم
بيا در باغ بي روح دل سرد
کمي روياي نيلوفر بپاشيم
بيا در يک شب آرام و مهتاب
کمي هم صحبت يک ياس باشيم
اگر صد بار قلبي را شکستيم
بيا يک بار با احساس باشيم
براي هر غريبي سايه باشيم



سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

خداوندا من از اعمال خود بسيار مي ترسم
نمي ترسم ز کس از زشتي کردار مي ترسم
تو فرمودي که شيطان دشمن نوع بشر باشد
خداوندا من از اين دشمن مکار مي ترسم
هزاران بار کردم توبه و از جهل بشکستم
پشيمانم پشيمانم از اين کردار مي ترسم
تو فرمودي که باشد مجرمين را جاي در آتش
نما عفوم که من از نار مي ترسم
بود بازار گرم دين فروشي بر سر راهم
خداوندا من از اين گرمي بازار مي ترسم
وفا کردي جفا کردم جفا کردي خطا کردم
نمي گويم چه ها کردم ولي بسيار مي ترسم



سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

 
 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد



سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

 
 

يا مقلب االقلوب والابصار يا مدبرالليل والنهار يا محول

الحول والاحوال حول حالنا الا احسن الحال



پنجشنبه یکم فروردین 1387 |

 
 
 

 

HAPPY NEW YEAR



چهارشنبه پنجم دی 1386 |

 
 

سلام

اول ببخشید از اینکه یهو بی خبر رفتمو آپم نکردم تو این مدت

دوم اینکه مرسی که تو این مدت تنهام نذاشتید

و سوم اینکه کریسمس مبارک

از هفته دیگه امتحانام شروع می شه و ۲ هفته دیگه تموم می شه یعنی می شه اون روز بیاد؟

خیلی استرس دارم واسم دعا کنید.

پس بای تا ۲۵ دی ماه



سه شنبه چهارم دی 1386 |

www.habibmetallica.com

 

جمعه بیست و هفتم مهر 1386 |

افطار

 
 



چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 |

 
 

هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم



دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 |

 
 

تو را می گویم ای سگ ولگرد(صادق هدایت)

هر دو حیوانیم...تنها من بار سنگین عقل را بر روی وجودم  تحمل می کنم

هر دو گام بر وادی ولگردی نهادیم

می دانی اشتباهمان کجا بود

تنها یک لحظه از صاحبمان غافل شدیم

چه دردناک و تلخ از صاحب نماها سنگ خوردیم

تو را نمی دانم چه شد..اما گاهی سنگ سگ را نجات می دهد

اری من توام وتو منی

......................................................................

من و پسرک فال فروش هر دو می دانیم که فالهایش دروغ است

من برای دیدن لبخند های او فال می خرم

و او با دیدن اسکناس در دست من می خندد

او به اسکناس می رسد و من به تماشای لبخند

اما با رفتن او لبخند هم محو می شود

پسرک فال فروش اگر سگ ولگردی را دیدی سلام مرا به او برسان

اری او من است و من اویم



چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 |

 
 

 

بعضی آدم ها مثل یه آپارتمان اند، مبله و شیك و راحت ، دو روز كه توش می شینی دلت می گیره. بعضی ها هم مثل یه قلعه اند ، خودت رو می كشی تا بری توش بعد می بینی اون تو هیچی نیست جز چند تا سنگ كهنه و رنگ و رو رفته. بعضی ها هم مثل خونه ویلایی اند ، پات رو كه می ذاری تو می فهمی دو روز دیگه باید از اونجا بری . بعضی ها هم مثل یه دیوار قدیمی كوتاه یه باغ اند ، می ری تو و هی قدم می زنی و باغ تموم نمی شه ، نگاه می كنی ، عطرها رو بو می كشی ، رنگ ها رو تماشا می كنی ، می ری و می ری... آخری در كار نیست

 

 



یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |